دیگه دیوانه دارم میشم . میخوابم کنج خونه به امید یه خبر خوش . این چندماه له شدم برای دست و پا زدن .هرچی داشتیم رو سعی کردم توشه راهم کنم و خلاص شم از زندگی داغونم.به هر مرحله که رسیدم با کوه سنگی روبرو شدم . مدتی درگیرش شدم. هیچ کس بهم ذره ای رو نکرد. هرکسی سعی کرد پا برام بگیره بزنه زمین.هر بار رد شدن از این دیوار برای سخت و غیرممکن شد . چندسال عمرم رو جوونیم رو گذاشتم و این ادما هدرش دادن .بهترین سالهای زندگیمو ازم دزدیدن. لقمه غذام رو ریختم تو قلک تا از این مرحله سخت رد بشم .نمیدونم این حس بی حالی و داغونی این لحظاتم رو چطور تو کلمات بیارم قابل گفتن باشه . ولی اگه 16 ساعت بیدار باشم . 15 ساعت و 50 دقیقه بی حالی محض دارم . انگار یه کوله پشتی 150 کیلویی پشتم انداختن . نای بلند شدن از جام رو ندارم . با یه پیرمرد 80 ساله ذره ای فرق ندارم.فقط منتظر یه ایمیلم که دوباره چه سنگی میندازه جلو پام . نمیدونم چه سریه ادم به لحظات حساس که میرسه انرژیش تخلیه میشه.اینقدر که راه اومدم هر بار که فکر میکنم میگم باید عطشم هزار برابر باشه ولی متاسفانه انگار تخلیه کردم . بی حال بی حالم .شاید به خاطر سا
برچسب:
نویسنده: کیانوش پورحسین
تاريخ: دوشنبه
5 ارديبهشت
1401 ساعت: 2:50